کتایونکتایون، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

عشق کوچیک من دخترکم کتایون

74 حرفم با تو

سلام دخترکم خوش اومدی عزیز دلم امروز 9 روزه که زمینی شدی بالاخره دوران بارداری با همه ی سختی هاش تموم شد و فصل جدیدی توی زندگیم شروع شد فصلی پر از شادی و هیجان باورش سخت بود که مادر شدم یعنی این موجود کوچولو که توی بیمارستان دیدم دختر من بود لحظه ی تولدش بهترین لحظه ی عمرم بود فقط اشک میریختم باور کردنی نبود معجزه بود....یه انسان کامل بود ولی چطور ممکنه؟ هنوزم که هنوزه با خودم میگم یعنی واقعا دخترم تو دل من بود چطور ممکنه فقط میتونم بگم که خدایا قدرت و عظمتت رو شکر از روزی که به دنیا اومده خونه ی مامانم بودم....روزای خوبی رو میگذرونیم دخترکم همه ی هستی من شده مواقعی که زل میزنه به چشمام و نگاهم میکنه دلم ضعف میره میگم خدایا ...
4 ارديبهشت 1392

73 حرفم با تو

سلام کتایونم بالاخره روز موعود رسید به امید خدا فردا میرم بستری بشم برای اومدنت دخترکم خوشحالم و هیجان زده دیشب که نتونستم خوب بخوابم امشب رو هم فکر نکنم بتونم بخوابم شب آخر دوران بارداری ام رو در حالی میگذرونم که تنهام بابایی امشب شیفت بود و نشد که خونه باشه برای رفتن به بیمارستان هم با عمو ابوالفضل و مامان جون و عزیزت میرم بابایی بعد از پایان کارش خودشو میرسونه بیمارستان ای کاش امشب خونه بود به وجودش احتیاج دارم سر در گمم ...هیجان زده...نمیدونم چیکار کنم یه جورایی هنوز باور ندارم که فردا این موقع تو به دنیا اومدی و بغلمی فردا این موقع شکمم خالی شده دیگه اون تو نیستی که لگد بزنی ...با همه ی سختی هایی که تو دوران بارداری کشی...
26 فروردين 1392

72 حرفم با تو

سلام کتایونم ۲۱ روز مونده تا اومدنت میدونی بابایی همیشه میگفت من می دونم دخترم ۲۳ فروردین روز تولد تو به دنیا می یاد و تولد جفتتون تو یه روز میشه الان که به اون روز نزدیکیم شک دارم که تو تا اون موقع به دنیا بیایی دو هفته زودتر دو روزه انقباض های من شروع شده....((: در مورد زایمان دو دل بودم که با مشورت با خاله و صحبت با بابایی و دو روز فکر کردن زایمان  طبیعی رو انتخاب کردم امیدوارم که خدا کمکم کنه و هر چی صلاحه همون بشه جمعه ۲۳ فروردینه تولدم یعنی تولد تو هم هست؟؟؟؟؟؟ دوست دارم این بیست روز هم زودتر بگذره تا ببینمت دوست دارم کتایونم  
18 فروردين 1392

70 حرفم با تو

سلام دخترم دیگه چیزی نمونده تا بیایی شمارش معکوس من آغاز شده 24 روز مانده شاید هم کمتر حس و حال عجیبی دارم وقتی یادم می افته که اومدنت این همه نزدیکه خوشحال و منتظرم زودتر بیا دخترم دوست دارم دخملی
15 فروردين 1392

69 حرفم با تو

سلام کتایونم این روزا حالم خوب نیست...معده ام ناجور قاطی کرده هر چی میخورم پس میدم من موندم با این وضعیت من تو چطوری میخواهی وزن بگیری نگرانتم عزیزم...نگرانی خودم یه طرف حرفهای اطرافیان هم یه طرف اینکه بخور جون داشته باش....عیبی نداره که بالا می یاری .....و از این دسته حرفها دیگه نمیدونن که من هر سری که بالا می یارم میمیرم و زنده میشم فقط حرف میزنن آخه یکی نیست بگه کی از غذا خوردن بدش می یاد و از قصد غذا نمیخوره که منم یکی از اونا باشم حسرت یه دل سیر غذا خوردن تو این هشت ماه گذشته به دلم مونده دیروز و دیشب که حالم خراب بود.شب رو نمیتونستم بخوابم موقع خواب فقط میگفتم که زودتر دنیا بیا  تا آخر هفته ی چهلم نمونی امیدوارم که تو وزن گرفت...
5 فروردين 1392

68 حرفم با تو

سلام دخمل نازم عیدت مبارک بالاخره بعد هشت ماه بعد سال تحویل اسمت رو انتخاب کردیم....در واقع بابایی انتخاب کرد کتایون اسمی که بابایی برات انتخاب کرده من که دوسش دارم خدا کنه تو هم دوسش داشته باشی.... کتایونم چیزی دیگه نمونده بیایی بغلم امروز سی و چهار هفته و دو روز شد پنج هفته دیگه مونده اگه تا آخرین لحظه بمونی خاله زینب که میگه تو زودتر دنیا می یایی الان چهار روز میشه که اومدی پایین شیمکم یعنی که داری برای به دنیا اومدن آماده میشی بی صبرانه منتظر ورودت هستم گل من این روزا باید بیشتر استراحت کنم تا انرژی لازم رو برای زایمان داشته باشم خیلی زود خسته میشم امیدوارم امسال عید مثل هر سال مهمون نداشته باشم چون اصلا حس و حال غذا پ...
1 فروردين 1392

68 حرفم با تو

سلام دخمل گلم امروز رفتیم تو هفته ی سی و سوم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این روزا حرکاتت سنگین تر شده معلومه که جات تنگه و به زور تکون میخوری یه وقتهایی که تکون میخوری سرت رو احساس میکنم زیر دستم سفت سفت میشه اون موقع است که میفهمم سرت کجاست و کلی قربون بلات میرم میدونی که مامان چقده دوست داره منتظرم تا این روزا هم بگذره و موقع دیدنت برسه برای اون لحظه بی تابم شنبه رفته بودم دکتر دکترم برام سونو گرافی نوشت منو میگی همچین ذوق کرده بودم که قراره تو رو ببینم با خاله زینب رفتیم سونوگرافی ...الهی مامان فدات شه وزنت۱۶۵۰ بود و وضعیتت سفالیک بود و این یعنی  یکی از مراحل برای زایمان طبیعی رو طی کردیم....حالا تا بقی...
15 اسفند 1391

67 حرفم با تو

سلام دخمل عزیزم الان تو هفته ی سی ام هستیم این روزا حال هر دومون خوبه. ........تا چند روز پیش حسابی شیطونی میکردی ولی الان چند روزیه که جات تنگ شده و کمتر بازی میکنی دو سه روز هم بود که یه ضربه های خیلی ضعیفی رو توی دلم حس میکردم و با خودم فکر میکردم این ضربه ها مال چی میتونه باشه تا اینکه دیروز کشف کردم اون ضربه هایی که حس میکنم مربوطه میشه به سکسکه های دختر گلم الهی فدا ت بشم عزیزم .........این ده هفته هم بگذره می یایی تو بغل مامانی وااااااااااااااااااااااااااااااااای خد جون چقدر انتظار سخته انتظار دیدن یه موجود زنده که الان تو وجود خودته و با حرکاتش حسابی دلت رو میبره و اعلام وجود میکنه کسی که نمیدونی چه شکلیه ؟؟؟؟؟؟...
24 بهمن 1391