کتایونکتایون، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

عشق کوچیک من دخترکم کتایون

66 حرفم با تو

سلام عزیز دلم ............خوبی خانومم؟؟؟ الان تو هفته ی بیست و هشتم هستیم دوازده هفته ی دیگه هنوز مونده....((: بعد به دنیا اومدن امیر عباس حرکاتت کمتر شده بود و این موضوع منو خیلی نگران کرده بود تا اینکه رفتم دکتر و صدای قلبت رو شنیدم و خیالم راحت شد... دکتر گفت چون دخملت داره بزرگتر میشه حرکاتش هم کمتر میشه.... تا اینکه از دو سه روز پیش حرکاتت دوباره قویتر و بیشتر شده .... راستیتش وقتی دکتر گقت که عادیه این حرکات کم دلم کمی گرفت...... آخه دلم برای اون لگد های محکمت تنگ میشد این چند روز خیلی خوشحالم که دوباره قوی و سر حالی با هر لگد تو جون میگیرم و کلی قربون بلات میرم خیلی وقتها هم میخندم هر لگد تو به من یاد آوری میکنه که ت...
12 بهمن 1391

65 حرفم با تو

بالاخره امیر عباس به دنیا اومد. شنبه ساعت ۱۰:۳۰ صبح با عمل سزارین کوچولوی داداشم به دنیا اومد اینم عکس گوگولی من  امیر عباس عمه فداش شه چشماش رو که باز میکنه دلم میخواد درسته قورتش بدم انقده که نازه واااااااااااااااااااای کی این سه ماه هم تموم میشه تا  عکس دخمل خودمو بزارم از شنبه به اینور فقط تو فکر اینم که یعنی دختر خودم چه شکلیه؟؟؟؟؟   ...
2 بهمن 1391

64 حرفم با تو

سلام عزیز دل مامان امروز ۲۵ هفته هم تموم شد و رفتیم تو هفته ی ۲۶ شنبه هم ماه ششم تموم میشه و میریم تو ماه هفتم سه ماه دیگه می یایی تو بغلم عزیز دلم شنبه امیر عباس هم دنیا می یاد و من عمه میشم واااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییی یعنی چه شکلیه گوگولی من؟ این روزا یه لطف خوردن یه قاشق عسل صبح زود ناشتا معده ام رو بهتر کرده ولی هنوزم قرص معده ام رو میخورم امروز یادم رفته بخورم معده ام اذیت میکنه شیمکم بزرگتر شده و سفت تر بابایی که منو میبینه فقط میخنده میگه آخه چرا این شکلی شدی؟ خیلی خنده دار شدم الان دو هفته ای میشه که زیر قفسه سینه ام درد میکنه انگار که استخووناش ضرب دیده میگن که اینم از علائم باردار...
26 دی 1391

63 حرفم با تو

سلام عزیز دل مامان خوبی خانومم؟؟؟؟ الهی مامان فدات بشه این روزا حرکاتت  قویتر و بیشتر شده  و وول خوردنات رو حس میکنم و  میفهمم دقیق کجای دلم هستی حس این روزا رو خیلی دوست دارم ولی تو رو بیشتر دوست دارم
11 دی 1391

62 حرفم با تو

سلام دخمل گلم خوبی عزیزم......سه شنبه با بابایی رفتیم سونوگرافی بالاخره بابایی هم تو رو دید و صدای قلبت رو شنید وقتی صدای قلب نازت  رو آقای دکتر برامون پخش کرد یه لبخند خیلی ناز اومد رو لبای باباییت ذوق کرد همچین با دقت زل زده بود به مانیتور و سوال می پرسید از دکتر که من با دیدنش دلم ضعف میرفت و ذوق میکردم دکتر گفت خدا رو  شکر دخمل گلمون سالمه . دیگه نیازی نیست بریم پیشش تا وقتی که تو به دنیا بیایی و تو رو ببریم برای یه سری آزمایش از سونوگرافی یه سی دی هم به ما دادن که من با دیدنش کلی قربون بلات میرم توی سونوگرای که شبیه بابایی هستی بزار به دنیا بیایی ببینیم واقعا اون شکلی هستی یا نه هر وقت به بابایی میگم که دخترمون شبیه تو  شده...
24 آذر 1391

61 حرفم با تو

سلام دخمل شیطونم هفته بیستم رو هم با هم تموم کردیم ....نصف راه رو با هم اومدیم مونده نصفش که قراره با هم دیگه طی کنیم روزای سختی رو گذروندم ولی امیدوارم از این به بعد بتونم از روزهای باهم بودنمون لذت ببرم امروز بابایی رفته بود استخر من با خودم میگفتم باباییش که رفته استخر دخملم که خوابه و تکون نمیخوره همون لحظه لگد زدی چه لگد هایی  خنده ام گرفته بود دوتا لگد رو همچین پشت سر هم زدی من تا دو ساعت تو  کف اون بودم ....الهی مامان فدات بشه که لگد هات داره محکمتر میشه و این نشون میده که داری بزرگتر و قوی تر میشی زودتر این چند ماه هم بگذره تا  بیایی تو بغلم عزیز دل مامان خیلی دوست دارم   ...
17 آذر 1391

60 حرفم با تو

سلام ایلگارم الان که داشتم نماز میخوندم با هر آیه ای که من میخوندم تو هم لگد میزدی و منو همراهی  میکردی تو هم به نوبه ی خودت داشتی با خدا راز و نیاز میکردی امروز  نشسته بودم داشتم میوه میخوردم که تو شروع کردی به شیطنت با خودم فکر کردم این همه دنبال معجزه میگردیم معجزه الان داره تو بدن من   اتفاق می افته تو خود معجزه ای تو یکی از بارزترین نشانه هایی خدایی اینکه زنده ای به هر چیزی عکس العمل نشون میدی  وابراز وجود میکنی اینها همش معجزه ی خداست اونوقت ماها همیشه دنبال معجزه بودیم و هستیم خدایا ازت ممنونم که این معجزه رو به من نشون دادی حس نابیه اینکه هر وقت تو تکون میخوری و به من یاد آوری میکنی که داری از وجود من تغذیه میکنی تا ...
15 آذر 1391

59 حرفم با تو

سلام دخملی شنبه رفتم دکتر  وقتی وزنم رو گرفت کلی شاکی شد گفت چرا وزن اضافه نکردی منم گفتم خانوم دکتر من سه هفته هر چی خوردم  تو معده ام بند نشده از کجا باید وزن اضافه میکردم شنبه برای اولین بار صدای قلبت رو شنیدم الهی مامان فدات بشه .......حس خیلی خوبی بود  هر کاری میکردم خنده ام رو نمی تونستم جمع کنم منتظرم ماه دیگه باز برم صدای قلبت رو بشنوم......... ۲۲ این ماه هم سونوگرای سه بعدی دارم  خیلی هیجان زده ام که زودتر ببینمت اوشکولوی نازم راستی سرویس چوبت رو مامان جون اینا خریدن و آوردن  خونمون منتظرم تا بیایی و زودتر از وسایلت استفاده کنیم بقیه وسایلت رو هنوز مامان جون نخریده قراره بخره حالا چه روزی نمی دونم عک...
13 آذر 1391

58 حرفم با تو

سلام دخمل نازم الهی مامان فدات بشه که روز به روز حرکاتت داره بیشتر میشه و دل منم باهر لگد تو ضعف میکنه دیروز با عمه سکینه  و همسرش و بابایی رفته بودیم یافت آباد تهران من و بابایی از عمه اینا جدا شدیم و رفتیم بازار مبل خلیج فارس رو دید بزنیم در واقع بابایی منو به زور برد من نمیرفتم میگفتم بازار مبل چیکار داریم بیا بریم سیسمونی فروشی یه چیزی برای دخملمون بگیریم ولی بابایی حرف گوش نمیکرد و میگفت این دور و بر به جز مبلمان چیزی نیست خلاصه  رفتیم تو بازار مبل دیدم نوشته سرویس کودک و نوجوان طبقه دوم بابایی رو کشوندم طبقه دوم رفتیم سرویس چوبها رو نگاه کردیم  در همون حین بین اون همه سرویس چوب یه مغازه سیسمونی فروشی دیدم و ذوق مرگ شدم...
8 آذر 1391