66 حرفم با تو
سلام عزیز دلم ............خوبی خانومم؟؟؟
الان تو هفته ی بیست و هشتم هستیم
دوازده هفته ی دیگه هنوز مونده....((:
بعد به دنیا اومدن امیر عباس حرکاتت کمتر شده بود و
این موضوع منو خیلی نگران کرده بود تا اینکه رفتم دکتر و
صدای قلبت رو شنیدم و خیالم راحت شد...
دکتر گفت چون دخملت داره بزرگتر میشه حرکاتش هم کمتر میشه....
تا اینکه از دو سه روز پیش حرکاتت دوباره قویتر و بیشتر شده ....
راستیتش وقتی دکتر گقت که عادیه این
حرکات کم دلم کمی گرفت......
آخه دلم برای اون لگد های محکمت تنگ میشد
این چند روز خیلی خوشحالم که دوباره قوی و سر حالی
با هر لگد تو جون میگیرم و کلی قربون بلات میرم
خیلی وقتها هم میخندم
هر لگد تو به من یاد آوری میکنه که تو تو وجودم هستی و سالمی
امروز من و تو تنهاییم....بابایی رفته سر کار و تا فردا ظهر هم نمی یاد خونه
صبح که چشمام رو از خواب باز کردم بیدار شدی و شروع کردی به بازی همون لحظه بابایی هم دستش رو
گذاشت رو شیمکم و متوجه شد که بیدار شدی و با هر لگد تو یه لبخند کوچیک می یومد رو لبش
دلم از الان برای باباییت تنگ شده
دیشب بابایی چند تا اسم میگفت که دوتاش رو بیشتر از همه دوست داشت ولی متاسفانه فقط یکیش یادم
مونده
زنگ زدم ازش بپرسم پیش دوستاش بود نتونست بگه الکی گفت یادم رفته
حالا دارم کلی فسفر میسوزونم تا بلکه یادم بیاد .....


66 حرفم با تو
