58 حرفم با تو
الهی مامان فدات بشه که روز به روز حرکاتت داره بیشتر میشه
و دل منم باهر لگد تو ضعف میکنه
دیروز با عمه سکینه و همسرش و بابایی رفته بودیم یافت آباد تهران
من و بابایی از عمه اینا جدا شدیم و رفتیم بازار مبل خلیج فارس رو دید بزنیم
در واقع بابایی منو به زور برد
من نمیرفتم میگفتم بازار مبل چیکار داریم بیا بریم
سیسمونی فروشی یه چیزی برای دخملمون بگیریم
ولی بابایی حرف گوش نمیکرد و میگفت این دور و بر به جز مبلمان چیزی نیست
خلاصه رفتیم تو بازار مبل دیدم نوشته
سرویس کودک و نوجوان طبقه دوم بابایی رو کشوندم طبقه دوم
رفتیم سرویس چوبها رو نگاه کردیم در همون حین بین اون همه سرویس چوب یه مغازه
سیسمونی فروشی دیدم و ذوق مرگ شدم
با بابایی رفتیم تو مغازه و یه دید کلی زدیم
ولی ماشا الله انقده همه چیز گرون بود فقط نگاه میکردیم
تا اینکه یه سرهمی بد جور چشممونو گرفت که نتونستیم بهش نه بگیم و بدون در نظر گرفتن
قیمتش اونو برات خریدیم
وقتی تو رو توی اون لباس تصور میکنم دلم ضعف میره
قراره ایشاالله اون روز که از بیمارستان می یاریمت خونه اونو تنت کنیم عزیز دلم
عکس ادامه مطلب
اینم سرهم نقلی گلدار که برات خریدیم



58 حرفم با تو
