کتایونکتایون، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

عشق کوچیک من دخترکم کتایون

58 حرفم با تو

سلام دخمل نازم الهی مامان فدات بشه که روز به روز حرکاتت داره بیشتر میشه و دل منم باهر لگد تو ضعف میکنه دیروز با عمه سکینه  و همسرش و بابایی رفته بودیم یافت آباد تهران من و بابایی از عمه اینا جدا شدیم و رفتیم بازار مبل خلیج فارس رو دید بزنیم در واقع بابایی منو به زور برد من نمیرفتم میگفتم بازار مبل چیکار داریم بیا بریم سیسمونی فروشی یه چیزی برای دخملمون بگیریم ولی بابایی حرف گوش نمیکرد و میگفت این دور و بر به جز مبلمان چیزی نیست خلاصه  رفتیم تو بازار مبل دیدم نوشته سرویس کودک و نوجوان طبقه دوم بابایی رو کشوندم طبقه دوم رفتیم سرویس چوبها رو نگاه کردیم  در همون حین بین اون همه سرویس چوب یه مغازه سیسمونی فروشی دیدم و ذوق مرگ شدم...
8 آذر 1391

57 حرفم با تو

هووووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااااااااااااااااااا دیشب بالاخره بابایی حرکت تو رو حس کرد چه جوری؟؟؟؟؟؟؟؟بزار الان میگم برات شب موقع خواب  شروع کردم با تو صحبت کردن و بهت گفتم که تا لگد نزنی من نمیخوابم امروز چرا لگد نزدی؟؟؟ خلاصه همون موقع تو لگد زدی نه یه دونه سه تا لگد تقریبا قوی منم ذوق زده داشتم قربون بلات میرفتم که یه دفعه ای یاد بابایی افتادم دست بابایی رو گرفتم و گذاشتم رو شیمکم و دوباره باهات حرف زدم ازت خواستم که دوباره لگد بزنی تا بابایی هم حس کنه اولی رو زدی بابایی متوجه نشد دومی رو هم زدی بابایی متوجه نشد  تو هم که عصبانی شده بودی برای اینکه چرا بابایی حس نمیکنه یه دونه محکمتر زدی و بابایی حس کرد همین که فهم...
6 آذر 1391

56حرفم با تو

سلام دخمل گلم آره بالاخره فهمیدم که دخملی خوشحالم خیلی خوشحال الان تو هفته ی نوزدهم هستیم دقیق تر بگم ۱۸ هفته و ۲ روز این روزا حرکات ضعیف تو رو حس میکنم روزی یه بار لگد میزنی تا بگی که هستی و با همون یه بار منو غرق لذت میکنی اینکه تا چند وقت دیگه تو بغلم هستی منو هیجان زده میکنی یعنی چه شکلی هستی؟؟؟ میدونی این روزا منتظرم تا زودتر قوی بشی و حرکاتت هم قویتر بشه تا بابایی هم بتونه حس کنه وقتی بهش میگم دخملمون لگد زد میخنده   ولی ته دلم ناراحتم که فقط من میتونم حس کنم بودنت رو زودتر قوی شو تا بابایی هم با حرکات تو لذت ببره سر اسم تو با بابایی اختلاف نظر داریم ولی من  سعی میکنم آخر سر حرف خودمو به کرسی بنشونم دلم میخواد اسمت ر...
5 آذر 1391

55 حرفم با تو

مـــــــــــــــــــــــــــــادر تنها کسی که وقتی شکمش رو لگد میزنی از شدت شوق قهقه می خندد     چقد دوست دارم که به این حس برسم.... ای روزا خیلی کمرنگ شد میدونم ولی اینو بزار به حساب حالم دایی حجت اینا سرویس چوبشون رو خریدن امروز اول  محرم قراره بعد عاشورا تاسوعا بیارن خونه ۵-۶ هفته ی دیگه نی نی دایی به دنیامی یاد ومن عمه میشم و  نی نی گولوی داداشم رو میبینم ای جانم عمه به فداش یعنی چه شکلیه؟؟؟   ...
26 آبان 1391

54 حرفم با تو

سلام عزیز دل مامان الان هفته ی هفدهم رو میگذرونیم بزرگتر شدی و شیمک منم بزرگتر شده و این باعث خوشحالی منه بی صبرانه منتظر هستم تا حرکات تو رو حس کنم حالت تهوعم کمتر شده ولی بعضی روزها کلا حالم خوب نیست و میخوابم آزمایشات غربالگری هر دو مرحله رو دادم و تو سالم هستی خدا رو شکر هفته ی سیزدهم سونوگرافی ان تی رفتم که عکسش رو میزارم الهی بگردم انقده با مزه است عکست هنوز نمیدونم دختری یا پسر؟؟؟ این سری که برم دکتر برام سونو گرافی مینویسه و مشخص میشه     عکس ادامه مطلب   ...
21 آبان 1391

53 حرفم با تو

سلام نی نی نازم خوبی تنبلم ؟؟؟؟((: چرا تنبل ؟؟؟؟ چون اون روز سونوگرافی تکون نمی خوردی البته حق هم داشتی من خودم اون روز به زور راه می رفتم و سر پا بودم بماند تو  که از وجود من  تغذیه میکنی این روزا معده ام بد جور داره منو اذیت میکنه سوزش معده و درد معده و سنگین شدن معده داره داغونم میکنه امروز سومین ماه هم تموم میشه و میریم تو ماه چهارم بی صبرانه منتظرم تا اولین تکون های تو رو توی وجودم حس کنم آخر این ماه جنسیتت مشخص میشه و می فهمم که چی باید صدات کنم کوروش یا ایلگار؟؟؟؟؟ راستی چند روز پیش با  عمو اینا و عزیز اینا رفته بودیم فروشگاه هایپر استار من که اصلا خوشم نیومد خیلی شلوغ بود و نامنظم احساس خفگی میکردم تنها قسمتی که من دوسش ...
2 آبان 1391

52 حرف با تو

سلام عزیز دلم مامان دیروز با بابایی رفتیم تهران برای آزمایش و سونوگرافی غربالگری حالم خیلی بد بود هیچی تو ی معدم موندگار نبود ...به سختی رفتم و برگشتم خونه .....بابایی از اینکه حال من اونطور بد بود عصبانی بود..........میدونی نمیتونه نگرانی و ناراحتیش رو نشون بده زود عصبانی میشه سونوگرافی  وقتی که دیدمت ذوق کردم وقتی دست و پات رو دیدم وقتی جثه ی ریزت رو دیدم خدا رو شکر کردم بابت این همه مهربونی که در حق من کرد و تو رو داد ولی وقتی دکتر گفت که بچه ات تنبل چرا تکون نمیخوره نگران شدم.حتی با ضربه هم تکون زیادی نمیخوردی.....از دیروز نگرانم.....حتی خوردن م ایعات شیرینم باعث نشد که تکون بخوری ......... خدایا بچم سالم باشه...... خد...
30 مهر 1391

51 حرفم با تو

هفته ی دوازده بارداری اندازه كودك شما به حدود 5 سانتي متر يعني تقريبا اندازه يك ليموترش رسيده است و حدود 15 گرم وزن دارد. صورت او به صورت يك انسان كامل شباهت بيشتري دارد. چشمهايش كه در ابتدا در دو طرف صورت او شكل گرفته بودند، به يكديگر نزديكتر شده اند و گوشهاي او در نزديكي مكان نهايي خود در دو طرف سر او قرار دارند. روده هاي كودك شما، كه آنقدر سريع رشد كرده اند كه تا حدي وارد بند ناف او هم شده بود، حركت بازگشتي خود را به سمت حفره شكمي آغاز مي كند. كليه هاي او، ادرار را در مثانه جمع آوري مي كنند. سلولهاي عصبي او به سرعت زياد شده اند و ارتباطات عصبي مغز در حال شكل گيري هستند. اكنون ممكن است كودك شما واكنشهاي بيشتري مثل مكيدن نشان بدهد؛ اگر شما ...
21 مهر 1391

50 حرفم با تو

سلام اوشکولوی نازم دیروز رفتم سونو گرافی همه چیز خوبه تو الان شش هفته و شش روزه هستی تو سونو گرافی روز به دنیا اومدن تو رو نهم اردیبهشت نود و دو زدن حالم همون طوریه الان که دارم مینویسم حالت تهوع دیوونم کرده اینم اولین سونو گرافی عزیزم اون توده سیاه کوچولو سمت راست تو هستی   ...
21 شهريور 1391

49 حرفم با تو

سلام عزیز دل مامان اوشکولوی نازم این روزا حالت تهوع خیلی اذیت میکنه کل روز رو میخوابم حال و روز معده ام هم خوب نیست بی حالی هم از یه طرف ببین چی شدم من کارای خونه رو به  سختی تموم میکنم غذا پختن برام عذابه ولی من تمام این سختی ها رو تحمل میکنم فقط به خاطر تو به خاطر دیدن عزیز دل خودم این روزا رو هم میگذرونم همه ی این  سختی ها شیرینه چون همهی اینها وجود تو رو به من خبر میده و این بهترین خبر دنیاست بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهت هستم گلکم  
16 شهريور 1391