کتایونکتایون، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

عشق کوچیک من دخترکم کتایون

29 حرفم با تو

لالایی     لا لالایی گل لالا مهتاب اومده بالا موقع خواب حالا   لا لالایی گل نی نی خوابهای خوب ببینی روی ابرها بشینی   لالالالالالای به به لالا کن دیگه چشاتو ببند   مامان خوبت پیشت میمو نه قصه می خونه دونه به دونه   لای لای لاریلا لالای لاریلا لالای   لای لای لاریلا لالای لاریلا لالای   لای لای لاریلا لالای لاریلا لالای   پیش پیش لا لا چشاتو ببنید فکر کن که رو ابرها نشستی بخواب دیگه موگع خواب ...
24 خرداد 1391

28 حرفم با تو

لالا، لالا، گل پونه، گدا اومد در خونه،  نونش دادیم بدش اومد، خودش رفت و سگش اومد لالا، لالا، گلم باشی، تو درمون دلم باشی،  بمونی مونسم باشی، بخوابی از سرم واشی لالا، لالا، گل خشخاش، بابات رفته خدا همراش،  لالا، لالا، گل فندق، مامان اومد سر صندوق لالا، لالا، گل پسته، بابات رفته کمر بسته، لالا، لالا، گل زیره، چرا خوابت نمی گیره؟ که مادر قربونت میره ...
23 خرداد 1391

27 حرفم با تو

کاشکی گاهی وقتا خــــــــــــــــــــــــــــدا از پشت اون ابر ها میومد بیرون و گوشم رو محکم می گرفت و داد می زد که آهـــــــــــــــــای !!! بگیر بشین سر جات اینقده غر نزن…. همینه که هست ! بعد یک چشمک می زد و آروم توی گوشم می گفت همه چی درست میشه…. ...
19 خرداد 1391

26 حرفم با تو

سوزنم شعاع خورشيد و نَخَم رشته ي بارون از حرير صبح روشن مي دوزم پيرهن الوون واسه تو بچه ي شيطون لالالالا لالالالا پيشونيت آينه ي روشن دوتا چشمات،دو تا شمعدون مثه مهتاب توي ايوون ديگه چشمات و بخوابون لالالالا لالالالا ...
19 خرداد 1391

25 حرفم با تو

مــی دانـــی اگـــر هنوز هم تو را آرزو می کنم برای ِ بـی آرزو بودن ِ من نیستـــ !! شــایـــــد آرزویــی زیبـــاتــر از تـــ ــــو ســراغ ندارم ... ...
18 خرداد 1391

24 حرفم با تو

خسته ام !!! خسته ام از نبودنت خسته از روزهایی که بی تو شب میشود و شبهایی که بی تو میگذرد   ...
13 خرداد 1391

23 حرفم با تو

چقدر دوست دارم با کودک نداشته ام حرف بزنم... به او بگویم که دلم برایش تنگ شده است... چقدر این روزها نیازمند دستان کوچک و نرمش هستم... لبخند شیرینش که شادی را به قلبم بیاورد.. اینجا از حضور تو خالی ست عروسکم...   +آرزوی روزی رو دارم که تو باشی و حضورت رو حس کنم .....به امید اون روز ...
9 خرداد 1391

22 حرفم باتو

واقعا به وجودت احتیاج دارم یعنی چی میشه؟ میدونم که هستی... نمیدونم حالم خوب نیست چیکار کنم خدایـــــــــــــــــــــــــــــــا؟   بعدا نوشت: روزگارا که چنین سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست ...
8 خرداد 1391